پند/ شعر حال جان دادن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖✔️✔️✔️✔️✔️✔️🌷🌷
بیا شرحی شنو از جان سپردن
از آن ساعات وحشتناک مردن
پس از عمری هراس و ترس از مرگ
اجل آید کند جان از تنت ترک
نمایند سوی قبله نعش زارت
عزیزانت کنند زاری کنارت
ببندند چانه ،چشم و شست پایت
بخوانند سوره قرآن برایت
چنان سخت است جان دادن عزیزان
که سلمان میکند توصیف اینسان
هزاران سال خوشی درعمر فانی
به جان کندن نیرزد زندگانی
به سختی روح زجسمت رخت بندد
اگر داند بشر هرگز نخندد
لباس دنیوی ازتن در آرند
بروی تخت غسالت گذارند
دهند غسلت بپوشانند کفن را
نظاره میکند روحت بدن را
سپس با ذکر تکبیر قلب جوشان
برند نعش ترا شهر خموشان
میان خاک تیره ، خشت وسنگی
نهند نعشت میان قبر تنگی
تنی که جای او بود بستر نرم
بساطش جور بود و خانهٔ گرم
از این پس همنشینت مار ومور است
مکان تازهٔ تو قبرو گور است
ندارد خانه ات نور وضیائی
نپرسند که فقیر یا کدخدائی
نباشد فرق بین شاه و درویش
نباشد پارتی بازی و قوم وخویش
عزیزان برتری بر مال وزر نیست
به جز اعمال نیک کس برتر نیست
توخود دانی که پایان تو مرگ است
خزان عمر ماهم مثل برگ است
بیا باهمت مردانه سر کن
کمی از بهر خود هم دیده تر کن
نباشد کس به فکرت در زمانه
روی از یاد و گردد پاک نشانه
اگر دستی گرفتی تو ز یاری
ویا مرحم نهادی قلب زاری
دگر مهر علی هم در دلت بود
سرشته از ولا آب وگلت بود
رسد اعمال و حبّ او به دادت
در آن لحظه کند امداد و شادت
توهم داری (صفا )مهرش به سینه
تمام دل خوشی تو همینه
شاعر قاسم جناتیان قادیکلائی